X
تبلیغات
غم
به نام آنکه اشک را آفرید تاسرزمین وداع آتش نگیرد

به نام آنکه صلح ودوستی راآورد

سلام سمانه جان حرفاموباچندتامقدمه شروع میکنم:

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست دنیا را ببین... بچه بودیم از آسمان باران می آمد بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!! بچه بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم ...هیچ کس نمی فهمد .

اگر بوی گلی را دوست نداری شاخه هایش را نشکن.

 

میدانی چه می شود وقتی تمام احساساتت و عشقت را جمع کنی و همه را به یک نفر هدیه کنی ..! مایه نشاطش باشی و تمام تلاشت شاد نگهداشتن او باشد . اما او بی اعتنا باشد و بی تفاوت . اینچنین است که لحظه های خاموشی جان می گیرد.

کتاب رو جلوم باز میکنم،سعي ميكنم حواسم رو متمركز كنم.
اولين جمله رو ميخونم:
                               "چرا بايد زندگي بشر در عصر دانايي با چنين مشكلاتي مواجه باشد؟"

دوباره افكار از هم گسيخته پريشونم جلوي چشام مانور ميرن،تو ذهنم يه دنيا حرف نگفته
فرياد ميكشن،احساس ميكنم دارم خفه ميشم.
جلوي پنجره ميرم تا شايد عطر ريحون و ياس از اين شهر ريا كه هر كس در پي هيچه عبور كنه،
با باز كردن پنجره بوي تعفن،بوي تنهايي،بوي خون فضا رو پر ميكنه و يادم ميندازه كه تو دنيايي 
 زندگي ميكنم كه ديگه "ما"معني نداره،كه ديگه محبت و عشق و صلح رنگ باختن.

واقعا من كجاي زندگي ايستادم؟
                                              اصلا دوستي و عشق يعني چي؟

با گذر اين سوال از ذهنم ته دلم خالي ميشه.
                                                         ميترسم

ميترسم كه اين لغات براي هميشه از واژه نامه انسانها حذف و فراموش بشه.

 

در فریاد غریبانه شبهای بی کسی تنها امید بودنم تو هستی

            در آخرین سکوت لحظه های تنهایی تنها نشانه وجودم تو بودی

                        میان ناله های شبانه درونم، صدای قلبم را تو شنیدی

                                  در هجوم تلخ دردها تو بودی ...........فقط تو

ای ناجی لحظه های بی کسی نجاتم بده

                                            نجاتم بده

                                                        نجاتم بده

 

 نمیدانم وقتی اینومیخونی شادی یانگران نمیدانم گریانی یاخندان اماآروزمیکنم که همیشه خنده برلب داشته باشی،اگه تواین مدت

بدی ازم دیدی حلامم کن توهمیشه بهم میگفتی بد،لحظه اولی که بهت زنگیدم واسه آموزش ربان زنگ زدم امابعدیواش یواش مهرت به دلم نشست

طوری که شدی عزیزجانم طوری که یه عالم ترس اومدسراغم واسه همین بودکه ازت خواستم قسم بخوری که تالحظه آخرباهام باشی امانشدهمش

میترسیدم بریوپشتوسرتم نگاه نکنی میترسیدم یکی جزمن دستتوبگیره یکی جزمن پیشت باشه،هرچی خواستم به تونزدیک بشم تودورمیشدی

منوبه خودت وابسته کردی واضح تربگم منوعاشق خودت کردی وازم فاصله گرفتی چرا؟توعشقه منوبه بازی گرفتی،وقتی باهات حرف میزدم سعی

میکردم کمترحرف بزنم تاتوبیشتربحرفی،همیشه سعی میکردم اعتمادتوبدست بیارم اماتونخواستی که بهم اعتماد کنی میترسیدی ازچی

نمیدانم اماهمش یه چیزیاازم پنهون میکدی،وقتی میگفتی بامهدی هستم هم حسادت میکردم وهم میترسیدم که بامهدی بیشترازمن خوش باشی

امشب تصمیم خودتوگرفتی منم تصمیماگرفتم چوتنهاامیدم بودی تنهایاری بودی که باهام بودی دوبارتصمیم گرفتم که بدادم رسیدند یه بار خواهرم یه

بارم توپادگان انشاا...اینبارکسی بهدادم نرسه که پایان زندگی من باشه توهیچ موقع حرفاوعلاقه ام بهت رامتوجه نشدی دردخیلی داشتم اماوجودت

باعث میشدکه بیخیالش باشم وفقط به خودت فک کنم،سمانه نمیدانم باورمیکنی یانه امابدان دوست دارم بهت گفته بودم عمرمنی حلابانبودنت

عمرمنم پایان یافت.

سمانه جان امیدوارم قطارزندگیت همیشه برروی ریلهای خوشبختی درحال حرکت باشه.موفق ومویدباشی.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سالارغم | 
به نامه خداوندی که عشق را آفرید و قلب را محلی برای عشق آفرید

امیدوارم هرجاکه هستی خوشوخرم،موفق ومؤیدباشی.نمیدانم کاردرستی کردم یانه ولی الان که دارم این نامه رامینویسم حس خوبی دارم چون دارم باهات صحبت میکنم مثل روزای قبل هنوزبعدازعلی عزیزترین کست منم؟چه خبرازخودت خانوادات؟راستی عقدخواهرت مبارک باشه بگذریم توهمیشه حوصله منوداشتی البته تواون ۲سالی که باهم بودیم الان رانمیدانم ولی امیدوارم داشته باشی.

 اگه از عشقت دور باشی چه حسی بهت دست میده...تو این دنیا که من خیلی غریبم یه عشق دارم که از اون بینسیبم.امید وارم که خدابه درد دل همه عشقا برسه و دل خونین عاشقارو درمانی بخشد ...عشق آن نیست که یک دل را به صد یار دهی! عشق آن است که صد دل را به یک یار بدهی! همه می گویند شقایق ها هرگز نمی میرند! تا مرگ همه شقایق ها دوستت دارم و بهای آن هرچه که باشد، باشد. من آنرا می پردازم.

دلم برايت تنگ مي شودگرچه اينجا نيستي هرجا مي روم يا هرکار مي کنم صورت تو را در خيالمي بينم و دلم برايت تنگ مي شود دلم براي همه چيز گفتن با تو تنگ مي شود دلم براي چشمانمان تنگ مي شود که پنهاني به هم دل مي دادنددلم براي هيجاني که با هم داشتیم تنگ مي شوددلم براي همه چيزهايي که با هم سهيم بوديم تنگ مي شوددلتنگي براي تورا دوست ندارم احساس سرد و تنهاييست کاش مي توانستم با تو باشم ولي افسوس كه تو.....!! تقدیم میکنم به تو مغرور زیبا!!

 این قلب عاشقم بدجور به وجود تو نیاز دارد و دستانم تشنه گرفتن آن دستان گرم تو می باشند!خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ....

به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه...

مي باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه... ‌آفتابي شه...!!!

 كاش... كاش مي شد مثل آسمون بود...

 كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي

نمیدونم چیکار کنم خیلی دوستت دارم که حتی حاضرم برات بمیرم.

چرا نمیخوای قبول کنی که باهم باشیم دارم ازدلتنگیت دیوونه میشم.درست شدم مثل

خودت شبهاباگریه خوابم میبره توازروی دوست داشتن به من دروغ گفتی،گفتی ازم متنفری

ولی نبودی توحتی بلدنبودی به من دروغ بگی،دلیل دروغت رامیدونم تومیخواستی من

خوشبخت بشم من درکنارتوبه خوشبختی میرسم،ولی توزندگی راواسه جفتمون سخت

کردی،خواهشم اینه که جواب نامه رابدی،اگه هنوزپیشت عزیزم که میدونم هستم

برگرد،امااگه ندیستم دیگه قبضه تلفنم راپرداخت نکن،دیگه شیرازنیاودزدکی نگاهم نکن،

بدون خورشیدقلبم بی تواسیره کاشکی میدونستی بدونه تودلم میگیره به هوای دوریت

خیلی غصه اش میگیره،خنده پشت غم دوری وقتی تورانبینه،توباغچه خوشکیده قلبم

گلت اسیره.

من همیشه دوست دارم همیشه حتی اگه نباشی باز بدون دوستت دارم.

دنیای قشنگم با تو بودن خیلی شیرین است.این چند وقت بهترین روزهای زندگیم بود.

همیشه به یادتم و دوست دارم

مگه قراره آدما هر آرزویی دارن به آرزوهاشون برسن نه همیشه این طور نیست.میدونم سرتودردآوردم ببخشید دیگه داره به آخرنامه نزدیک میشیم وقته خداحافظی ولی نه دوست ندارم باهات خداحافظی کنم،به امیددیدارفراموشم نکن.

آدمک آخر دنیاست بخند.آدمک مرگ همین جاست بخند. 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سالارغم | 

صدای من ، صدای تو در این شهر آلوده به افکار پریشانی

چو گلهای اقاقیا، بسان لاله ها خشک خواهد شد

در این شهری که مردانش ، مردانگی از یاد بردند

چراباید بمانیم تا رسم ناجوانمردی بیاموزیم ؟

در این شهری که گلهایش فقط عطر هوس دارند

چرا باید بمانیم تا چوب رسوایی به خود روا سازیم ؟

در این شهری که بر آزادگی خواهان حلقه دار می آویزند

چرا باید بمانیم تا جان خود را فدای تهمتی سازیم ؟

در این شهری که شده آلت دست نا اهلان

چرا باید بمانیم تا خود را اسیر زنجیر و قفل سازیم ؟

این چند شنبه های پراز اضطراب من

دیگر حقیقتی شده اند در سراب من

پایان این سوال که کیستم ؟ چه می کنم؟

ابهام زندگی است و ندادند جواب من

سخت است اینکه باشم و گویی نبوده ام

چون بشکند گلایه من در کتاب من

در آسمان من که ندارد ستاره ای

کی آروزی من برسد با شهاب من؟

  

بی تو طوفان زده دشت جنونم
صیدافتاده به خونم
تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم،
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،
گوئیا خانه فروریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود ازاین دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
که ز کوی‌ات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم ...
 
4

حرف راباید زد !

حرف راباید زد !

درد را باید گفت !

سخن از مهر من و جور تو نیست

سخن از متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

آشنایی با شعور ؟!
و جدایی با درد ؟!

و نشستن در بهت و فراموشی
یا غرق غرور ؟!

.

.

" کاش می شد که کسی می آمد این دل خسته ما را می برد چشم ما را می شست راز لبخند به لب می اموخت کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود و قفس ها همه خالی بودند آسمان آبی بود و نسیم روی آرامش اندیشه ما می رقصید کاش می شد که غم و دلتنگی راه این خانه ما گم می کرد ...

غم

 

سفر تو امروز
خبر از جنس فراموشي داشت
ودلت
به هواي خبر وصل جديد
رو به دروازه ي تنهايي داشت
سفرت خوش باشد
كه تو تنهايي و ما تنها تر
و دلت گرم
به اندازه ي عشقي كه هنوز
زير قلبم نفس لحظه شماري دارد
لحظه هايي كه براي من وتو
همچو باران نمناك
بر سر مدرسه ها جاري بود
گرچه اين حرف و سخن تعطيل است
من فقط ياد دوران كردم
قصد تكرار غلط نيست
هدف خاطره است
معجزه بي معني است
هر چه انجام شود تقدير است
ديگر اينجا قلم از دست تو در دفتر من جاري نيست
از من خسته دگر تاب و تب ياري نيست
اين جگر سوخته را
قدرت همپايي نيست
سفرت خوش باشد و دلت بي برگشت
كه در اين كوچه دگر
دختر تنهايي نيست
كه ميان من و تنهايي من
و خيال تو ز تنها يي ها
فاصله بسيار است
سفرت خوش باشد و دلت بي برگشت
كه سحر منتظر
بارش پاييزي نيست
 

غمکده خدایا زندگی غم،بندگی غم، بندها غم،به هستی غم ،به مستی غم و در لبخند شیرین جدایی غم ، شبم غم روزگارم غم به روی گونه نرم نگارم غم، سپیدی غم سیاهی غم وحتی جانفزا آواز شورانگیز بلبل غم غریق موج شد باید دل برید از این جوانی هم ..


 تو را با اشك و خون از ديده راندم آخر هم -كه تا در جام قلب ديگري ريزي شراب آرزوها را-به زلف ديگري آويزي آن گلهاي صحرا را -مگو با من - مگو ديگر - مگو از هستي و مستي -من آن خودرو گياه وحشي صحراي اندوهم-كه گلهاي نگاه و خنده هايم رنگ غم دارد-مرا از سينه بيرون كن-ببر از خاطر آشفته نامم را- بزن بر سنگ جامم را- مرا بشكن مرا بشكن-كنون كز من به جا مشت پري در آشيان مانده-و آهي زير سقف آسمان مانده-بيا آتش بزن اين آشيان را،بال و پرها را -رها كن اين دل غمگين و تنها را -تو را راندم كه دست ديگري بنيان كند روزي-بناي عشق و اميدت -شود اميد جاويدت-تو را راندم-ولي هرگز مگو با من -كه اصلاً معني عشق و محبت را نميداني -كه در چشمان تو نقش غم و دردت نمي خوانم -تو را راندم-ولي آن لحظه گويي آسمان مي مرد-جهان تاريك ميشد كهكشان مي مرد-درون سينه ام دل ناله ميزد-باز كن از پاي زنجيرم-كه بگريزم-به دامانش بياويزم-به او با اشك و خون گويم-مرو ،من بي تو ميميرم -ولي من در ميان هاي هاي گريه خنديدم-كه تو هرگز نداني -بي تو يك تك شاخه عريان پاييزم-دگر از غصه لبريزم...

چه کنم ؟چاره کجاست؟ سهم من دردل این ویرانی یک سبد بی تابی است غم من تا به گل لاله سرخ دوشقایق باقیست دیده ام بارانی است کاش آنجا که دل از عشق سخن ها میگفت قلب ها سست نبود کاش دراین دل تنگ مهردربند نبود...

 


شيشه اي مي شکند ...

يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ 

مادري مي گويد...شايد اين رفع بلاست يک نفر زمزمه کرد 

باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرورشکست، عابري خنده کنان مي آمد...

تکه اي از آن را بر مي داشت... مرحمي بر دل تنگم مي شد... 

اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد... 

از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است ؟؟
 

 
تو چشمای من نگاه کن منو گم کن توی چشمات

چشم رو هم نزار یه لحظه خیره شو به ارزوها

اخه من هنوزم ته چشمات،رد چشمامو میبینم

توی اوج ارزوهام واسه عشق تو میمیرم

من به تو محتاجم و تو ته چشم من اسیری

واسه هر قطره اشکم تو هزار دفعه میمیری

تو چشای من نگاه کن من هنوزم خیس خیسم

باز به این بهونه دارم واسه چشمات می نویسم

چشم تو پر از نیازه من نیازم یه نگاه

تو منو ببخش عزیزم اخه چشمام بی گناه

کاش می شد بریم یه جایی که فقط تو باشی و من

من بمیرم توی چشمات تا که چشمات محتاج من شه

 تو چشای من نگاه کن من هنوزم پر دردم

من هنوزم ته چشمات دنبال خودم میگردم.

دلم گریه می خواهدماه کامل است من تنها،

میدانم که چشمانت زیر نور ماه خواهد درخشید...

من از تکرار واژه ی دلتنگی خسته ام

من از حروف فاصله بیزارم

من از باد که بوی گیسوانت رانمی آورد دلخورم،

من از هر واژه که نام تو برآن نباشد گریزانم...

بیا که،بغض کودکانه ام آغوش تو را کم دارد...

 

ای که به یادت درآتش عشق میسوزم

یادمان کن که بیادت همه شب میسوزم

من عاشق توبودم وبس تو همه احساس منو کشتی گلم

پای هوس اماهنوزدوست دارم به جون اون کسی که

دوس داریش وقتی که اسم توبیادزنده میشم نفس نفس

بمیرم واسه اون ناز نگاهت میمونم همیشه به چشم به راحت مال من

 نبودی دوست داشتم دلم بیقرارکارش انتظار میخواد ببینتت بهت

 بگم دوست داره تونیستیواین دل فقط چشم به راته فقط

منتظره شنیدن اون صدات

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سالارغم | 

من / عشق

پاك                  يعني

سرزمين                      لحظه

يعني                                 بيداد

عشق                                     من

باختن                                                            عشق

جان                                                                          يعني

زندگي                                                                               ليلي و

قمار                                                                                  مجنون

در                عشق يعني ...      شدن

ساختن                                                                                   عشق

دل                                     علی....                              يعني

كلبه                                                                           وامق و

يعني                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فرداي                                يعني

كودك                          مسجد

يعني               الاقصي

عشق /  من

 علی

 

عشق                                       آميختن                                           افروختن

يعني                              به هم        عشق                             سوختن

چشمهاي                      يكجا                    يعني                        كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                    بيشمار

 

عشق                                     من

يعني                             الاسرار

كلبه                    مخزن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سالارغم | 
آنگاه كه غرور كسی را له می كنی 

آنگاه كه كاخ آرزوهای كسی را ویران می كنی 

آنگاه كه شمع امید كسی را خاموش می كنی 

آنگاه كه بنده ای را نادیده می انگاری آنگاه كه حتی گوشَت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی 

آنگاه كه خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می انگاری می خواهم بدانم دستانت را به سوی كدام آسمان دراز می كنی تا برای خوشبختی خودت دعا كنی ؟ 

به سوی كدام قبله نماز می گذاری كه دیگران نگذارده اند؟

 

دل من تنهاست و هیچ دلی واسه دوستی نداره

دوست من تو دلت رو به من قرض میدی؟

 

زندگیم تاالان همه اش بوده عذاب وبس

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

توکه نیستی غم غربت بامن همیشه یه دنیا حسرت بامن

تو که نیستی روزا با شب یکین هردوشون تاریکنا تاریکین

با تو ماها همه جا میبینم حتی خورشید و شبو میبینم

بی تواین دنیا که توچنگ من دیگه چنگی به دلم نمیزنه

میدونستی پیش تو گیر دلم میدونستی بری میمره دلم

خبرداری دارمیسوزقلبم یه بار شده سراغما بگیری

سراغ درداداغما بگیری جای اینکه تشنه خونم باشی

یه بارشده دل نگرونم باشی امابااین همه نامهربونی

کاشکی بفهمی که عزیز جونی

 یارقشنگ دلم بیاکه تنگه دلم تاکی بادل تنگی باید بجنگ دلم

من ازتوبی خبرم توازهمه دنیا نمیدونی بی توپرازغم دنیام

خنده را ازروی لبم گرفتی عشقماخیلی دسته کم گرفتی

 توکنج عزلت خودم نشسته ام هرچی که آینه بودزدم شکستم

دلم گرفته آسمون ، نمی تونم گريه کنم

شکنجه می شم از خودم ، نمی تونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه ها رو سينه من اومده

باز داره باورم می شه ، خنده به من نيوموده

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی يه عمره که در به درم

حتی صدای نفسم ، می گه که توی قفسم

من واسه آتيش زدن يه کوله بار شب بسم

منو به بازی می گيرن عقربه های ساعتم

 می کنه لحظه به لحظه لعنتم

آهای زمين يه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شکسته تن

دلم گرفته آسمون ، يه کم منو حوصله کن

نگو که از اين روزگار ، يه خورده کمتر گله کن

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سالارغم | 
نازنینم اینجا هنوزم غروبا
ناز چشمای تو مهمون منه
هنوزم همدم گریه های من
شبای ستاره بارون منه
غروب را دوست دارم فقط به خاطر تو

جوونیمو آسون گرفتی زندگی زندگی

تو با قیمت جون گرفتی زندگی زندگی

شدم چون غباری به راهی نشسته

آه تویی خوب و محکم منم اسیر و خسته

به جای هر خنده سیل اشکم روونه کردی

منو کشتی و استقامتم رو بهونه کردی

ای کاش از اول جدا از تو بودم

آه هنگام زادن سوا از تو بودم

ناخونده دنیا چرا نصیب من شد

هم مونس روز بی شکیب من شد

کسی که نیاسوده منم ، به شادی نیالوده منم

همه(غم) بود و نابوده منم ، کمی ذات بیهوده منم

ای کاش از اول جدا از تو بودم

آه هنگام زادن سوا از تو بودم

وقتی به دنيا آمدم صدايی در گوشم طنين انداخت و گفت:

  تا آخرين لحظه عمرت با تو خواهم ماند

 گفتم تو کيستی ؟؟؟

 گفت : غم!!

 خيال کردم غم عروسکی است که ميتوان با آن بازی کرد

 و حال که فکر ميکنم ميبينم خود عروسکی هستم

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net 

طعنه برخواری من ای گل بی خوارمزن

من به پای تونشسته ام این گونه خوار شدم

رفیق من سنگ صبور غمهام به دیدنم بیاکه خیلی تنهام

هیچکس نمیفهمه چه حالی دارم چه دنیای روبه زوالی دارم

مجنونما دلزده از لیلیا خیلی دلم گرفته از خیلیا

نمونده ازجوونیمانشونی پیرشدم پیرتوای جوونی 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سالارغم | 

  یکی را دوست دارم ولی او باور ندارد.

یکی را دوست دارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد

زندگیم را با گرمای عشق او میگذرانم !

کسی را دوست دارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمی توانم

دستانش را بفشارم !

یکی را دوست دارم ، بیشتر از هر کسی ، همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد !

یکی را دوست دارم ، که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست !

یکی را برای همیشه دوست دارم ، کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا ! کسی

که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم !

یکی را تا ابد دوست دارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که

او در این دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است !

یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست دارم ، کسی که نگاه عاشقانه ی مرا ندید

و لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود !

آری یکی را از ته دل صادقانه دوست دارم ، کسی که لحظه ای به پشت سرش

نگاه نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم !

کسی را دوست دارم که برای من بهترین است ، از بی وفایی هایش که بگذرم


برای من عزیزترین است !

یکی را دوست دارم ولی او هرگز این دوست داشتن را باور نکرد ! نمی داند که

چقدر دوستش دارم ، نمی فهمد که او تمام زندگی ام است !

یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست دارم !

کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست ، اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا

دارد !

یکی را بیشتر از همه کس دوست دارم ، کسی که حتی مرا کمتر از هر کسی

نیز دوست نمی دارد !

یکی را دوست دارم با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما .......... من

دیوانه وار تنها او را دوست دارم !

کاش یه روزی بفهمی که چقدر دوستت دارم !

شکستن قلب منوهرکی تونست تجربه کرد

ولی نمیتون کسی بگیر از دلم تو را

دلم گرفته همسفر هوای گریه دارم

تواین شبای بی کسی بی تولحظه شمارم

 ما که بختمون از اول بخت بد بیاری بود

اخر روزای خوبمون که گریه زاری بود

روزای بد میرنو روزای بدترمیان

ازدل غمزده من نمیدونم چی میخواد

روزگار چرخید و من اسیر خوبان شدم

توی بد بیاریها اسیر زندان شدم 

خلاصه ای روزگار خنجرتو به من زدی 

ولی من با این غزل میگم که اشتباه زدی 

حالا اشک خون به چشم اینو واست میخونم 

الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم  

زندگی قصه تلخی است که ازآغازش بسکه آزرده شدم

چشم به پایان دارم چشمی به هم زدیمو دنیا گذشت

دنبال هر امروز و فردا گذشت دل میگه بازفرداراازنوع بساز

ای دل غافل دیگه ازما گذشت زندگی میگن بقای زنده هاست

اما خدایا بسکه ما دنبال زندگی دویدیم بریدیم که

خدایاخدایاخدایا

توی دنیای بزرگت پوسیدیم میخواستیم مثل این روزانبینیم

که دیدیم که نازاون بلای اون حسرت دل عذاب عالم هرچی باید

همه کس بکشند ماکشیدیم

فکرتوهستم بااین دستای سردم زندگی باتوبهتره

میخوام عاشقت بمونم نگوحرفه رفتنا

بی تونمیتونم زندگی کنم

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

غمی که من خوردم نادان چه داند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سالارغم | 

ببین من عاشق را ....

ببین که چگونه عاشقانه در پی تو هستم....

ببین که چگونه شب و روز به یاد تو هستم و تنها آرزویم رسیدن به تو است....

لحظه ای به من نظری بینداز ....

ببین که تنهاتر از من هیچ تنهایی نیست ، مرا باور کن ، تنها تویی در قلب تنهایم!

این قلب تنها ، لحظه به لحظه به یاد تو هست...

 خاک را زحمت نمی خواهم دهم گویید او

  گرَد خاکستر شد و در باد ها خوابیده است

این منم یا مرده ای در جسم من خوابیده است

سوخته آینده ام در گور ِ تن پوسیده است

 از غم نادانی خود شکوه می بارم ز لب

 غصه خندان آمده گویی زنی بوسیده است

آتشم بر شعله های خشم و کین تابیده است

می کشد این مرده ی تبدار را تا زنده است

منی که تنهاموندمامنی که بی کسموندم منی که دربه درشدم

از همه جا من روندم منی که این دلا آروم به پای تو سوزوندم

از چارلی چاپلین پرسیدن خوشبختی چیست؟

گفت : فاصله این بدبختی تا بدبختی بعدی

همه جا شرح پریشانی من حک شده است

شیشه ی مات نگاهم زخم یک لک شده است 

   می نشانم خنده بر چین خموشی لبم ،لیک

   افسار خیالم گره در شک شده است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سالارغم | 

مگه بهت نگفته بودم بی توروزگار من تیره وتار

حالازوزگارمن بعدسفرکردن توطناب داره

ای خدا چه جوری میتونم دوریشو تحمل کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا من عاشقو به عشقم نمیرسونی؟
  

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ،

 و تمام فکر و زندگی من تو شده ای

به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است

و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت

و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و

 به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ،

دستانت را بگیرم ، بر


لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و

 ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم

 تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

باور کن که دوستت دارم ای تنها بهانه برای زنده بودنم ،

 نفس کشیدنم دوستت دارم .... ای امید و آرزوی من ،

 دنیای من دوستت دارم.... ای تو به زیبایی یک گل سرخ ،

 به پاکی یک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار دوستت دارم....

ای تو فصل بهارم ، همیشه یارم ، همدم این دل پاره پاره ام دوستت دارم....

ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستی و تار و پودم دوستت دارم....

ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام دوستت دارم....

    ای تو عشق زندگی ام ، همیشگی ام ، ماندنی ام دوستت دارم  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سالارغم | 

هر وقت دلتنگ ميشم ميام پشت قلبت و هي در مي زنم پس هر وقت قلبت مي زنه بدون دلم برات تنگ شده

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی 

I am glad we are friends

ای سوی چراغ زندگیم

نروکه بارفتندخامش میشم

غم اومده خونه ی من انگشت بردر میزنه

مهمون ناخونده ی من هر شب به من سر میزن

این غمه که در میزنه دلم براش پر میزنه

مهمون نا خونده ی من هر شب به من سر میزنه

زنگی زندون منه بعد از خدا گواه من چشم های گریونه منه

 ای غم بیا ای غم بیا خوش اومدی خونه ی من

یه وقت نشه حوس کنی بری از دیاره من

دل کوچکش جای تو نیست خونه ی تو دله منه

جای تو ای غم همیشه در قلب و مفحل منه

ای غم بیا ای غم بیا خوش اومدی خونه ی

من بیا که تا اروم بشه این دل بی خونه ی من..

دل ازنامهربانی هاغمین

دل ازنامهربانی هاغمین

درون سینه ام غم درکمین

خراب خونه دل از دورنگی

چرارسم زمونه این چنین

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سالارغم | 

زندگی یه بازی کی ازعمرش رازی ابری یون دلم چشمه خون دلم

نمیتونم دلما رازی کنم این دل دیونه را رازی به این بازی بکنم

یه بهونه برای بودنمون ندارم توگلوم بغض غم هوای خوندن ندارم

همه جاسرداسیاه رولبام ناله وآه سرمن بی سایبونه نگهم مونده براه

دست من غمگین وسردتودلم یه گول درد نه بهاری نه گلی پائیزپائیزبرف

دلی که دل دارنداره با زندگی کار نداره غریبه این دیارم یه آشنا ندارم 

سرم بی سایبون دلم یه پارچه خونه غم تودلم نشسته بال وپرم شکسته

غم من بزرگ تر از ان است که بتوانم بنویسم

قلب من غمگین تر از ان است که سرو صدا بشنود

شاید شاد میان دوستانم باشم ولی میدانم

ولی میدانم که غمگینم

شادی را دوست دارم

اما

اما به دنبال کلبه ی در جنگلم تا تنها باشم

تنها ی تنها

می دانی من از انی دلگیرم که خود نمی دانم

خود نمی دانم به دنبال چی می گردم

به دنبال که

به دنبال کدامین هدف

همین مرا به فکر می اندازد

اری به کمک نیاز دارم

 اما

اگر هم از کسی کمک بخواهم نمی دانم از او در باره ی کدامین

مورد کمک بخواهم

ای کاش خدا قطره ای بیشتر از علمش رابه میداد

ای کاش خدا صبری بالا  تر از این مقدار میداد

ای کاش کمبود خوبی ها را بدی پر نمی کرد

و هزاران ای کاش دیگر...

دلی سرشار از غم دارم امشب 

 دلم  تنهاست  ماتم  دارم  امشب

غم  آمد غصه  آمد  ماتم  آمد

تورا در این میان کم دارم امشبتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net       

  

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

ومن چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیزاز من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم درون کلبه خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسدومن دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم

درون سینه پر جوش خویش اما کسی حال منه تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پاییزم که هردم با نسیمی میشودبرگی جدا از او

ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

              

 دقت کردی وقتی جواب یه سوال رو تو زندگیت نمیدونی هی دوباره و دوباره و دوباره میان و میخوره تو صورتت و ظاهر میشه جلوت. وقتی جواب سواله رو یاد گرفتی .. دیگه هیچوقت پیداش نمیشه. سوال خیلی نامرده. کلا زندگی خیلی نامردیه.

کاش قلبم درد تنهایی نداشت

چهره ام هرگز پریشانی نداشت

کاش برگهای آخر تقویم عشق

حرفی از یک روز بارانی نداشت

کاش میشد راه سخت عشق را

بی خطر پیموده و قربانی نداشت

من امشب درس غم را از لب پیمانه می خوانم

سرود گریه ام را با دل دیوانه می خوانم

من امشب تا سحرگاه می نشینم در دل شب

غزلهای غم خود را یک به یک مستانه می خوانم

غم امشب هر چه می گوید حقیقت دارد

نه او افسانه می گوید ، نه من افسانه می خوانم....

دلم گرفت از آسمون هم اززمین هم اززمون

تو زندگیم چقدر غم دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی تلخ بهت هرچی بگم

من به زمین وآسمون دست رفاقت نمیدم

امشب ازاون شباست که میخوام داد بزنم

تو شهر این غریبها دردما فریاد بزنم

ازاین همه دربه دری توقلب من قیامت

چه فایده داره زندگی ازانتهای طاقت

ازاین همه دربه دری دلم رسیده جون من

به دادمن نمیرسه خدای آسمون من

چه غم انگیزاست عمری گداختن ازغم نبودن

کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت

چرا غم ها نمی دانند که غمگین ترین غمگین شهرم

بیاای دوست بامن باش که تنهاترین تنهای این شهرم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سالارغم | 
میگن خدا همین وراست توذهن خواب منوتویه جای که تا برسی میگن که دیره وبرو

میگن اگه صداش کنی به قلب توسرمیزن چقدرصدات کنم خدا بیاکه پایان منه

توگریه ستارههاسرروجادهها میزارم نمیاد صدای پات روبه آسمون میبارم

من نشسته ام بعدپایان‌توبیامنوشروع کن شمعی تنهاروبه بادم توغروب من بیاطلوع کن

پنجره امیدماروبه خدا بازمیکنم اونم منونمیبینه گریه راآغاز میکنم توالتهاب گم شدن

کسی به یادمن نبود دنبال ردپای تومنا به انتها رسوندافتادم از چشم خداشکسته بال لحظه ها

تکیه کرده غم دنیارو دل خسته تنهام منم اونکه مونده پائیز زیربارون جدایی تومنوببخش دوباره

جز توهیچکس خدایی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سالارغم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
نام:گمنام
شهرت:غم
تاریخ تولد:زاده غم
جرم:متولدشدن
مبدا’:خانه غم
مقصد:جایی که غم نباشه
حرف دل:چی بگم ازکجابگم دردما باکیابگم بهتره که دم نزنم

پیوندهای روزانه
كدهای جاوااسكريپت
وبی واسه دخترپسرا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1390
بهمن 1389
آبان 1389
مهر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM